باز هم جمعه
ناپیدای دور از نظر! . . .
خستهام؛ از بس جمعه آمد و نیامدی!
پریشانم؛ از این همه سرگشتگی و شیدایی!
تا کی آشفتهحال، زانو بغل کنم و کاروان کاروان چشم، در مسیر کویت گسیل دارم و
خندهی آفتابت را نبینم؟
افسانه شدم از بس حقیقتِ آمدنت را جمعه به جمعه حکایت کردم و نیامدی!
دلت به درد نمیآید دوستت داشته باشم و دیدگانم جیحون وار طغیان کند و سرشکم
رنگ عقیقی بگیرد؟ ای فدای
تذروِ خستهی دلت!!
ای آفتاب حسن! آینهی دل زنگار آلود است، خدا را، خدا را، شعلهای بتاب تا روح و جان
عطشناکمان صیقل گیرد، خدا را،
خدا را !!

«««««««««««««««««««««««««« زنگاردل »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
یار، گویا به جز از جلوهگری کار نداشت
طبع او بود چنین، نیت آزار نداشت
دفتر عمر مرا از چه سیه بخت نوشت؟
کاش کز روز ازل خامه به طومار نداشت
اگر آن قرص مهِ صورت ده چار نبود
ماه من این همه درشهر خریدار نداشت
سرّ مستور اگر فاش نمی کرد زمان
سر عشاق چو حلاج سردار نداشت
آنکه یکبار سرزلف سیاهش دیده
تادم حشر دگر بار شب تار نداشت
عاشق ار وقت سحر دیدۀ بیداری داشت
روی آیینۀ دل این همه زنگار نداشت
شهید مطهری (ره) از واژه عدالت و ظلم، كه درباره انسان به كار می رود، چنین ترسیمی ارائه داده است: