باز هم جمعهای دلگیر
آه. . . آیا میرسد جمعهای که در
سرایش عاشقانه با آهنگ چنگ و چغانه پای کوبم و در سماعی عارفانه سردهم که:
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم؟
در آن گاهِ دلدادگی مگر میتوان زبان
به کلام سرود که سخن را زبان سوزد، و مگر میشود احساس را در دل مستور داشت که مغز
استخوان سوزد؟ پس چه چاره کنم این دل سرگشته و این کفتر جَلدی را؟
کاش آن دیدار میسر شود، دیداری که با
شکوهترین صنعت نقاش دهر هم عاجز است به تصویرش کشد.
ارباب من!
لالهی رخسارت که نه، لعل سلسبیلت که
نه، رخ همچون خُلدت که نه، آیا غبار قدمت، روزی میشود همنشین غنچهی بوسههای
مکررم شود؟
دل آشفته و زبان بریده و هوش از کف
رفتهام در آن هیجان بیقراری چه کند؟ مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
عزیز کنعانیام!
بیچاره شدهام در هوای کویت، آنقدر
که وجودم به وادی خاکستر نشینان عشق نشسته.
یارای مقاومت در برابر غوغای شگرف
شیدایی را دیگر ندارم، بند بند وجودم نامت را دیوانهوار فریاد میکند.
مرغ دل خستهام شب به شب خود را بر در
و دیوار سینهام میکوبد و انتظار طلوع ماه رخسار و نسیم طرهی مشکبویت را دارد تا
غالیهای بسازد و باغ بنفشه و سمن را به سُخره گیرد.
آه که در بیگدار شوق و شور، خامهی
لزرانم بر نامهی عشقت چگونه روان شود و حکایت افروختهات را با جوهر وجود رقم
زند؟
آقا جان!
جمعهها از بام تا شام، دیدهام
دریایی از یاقوت سرشک است و همچون مرغی شیدا، صفیر تنهایی با ضجههای درون سوز سر
میدهد.
محبوبم!
عندلیب دل به هوای گلشن عشقت دمی از
غزلسرایی در میدان فراق، فارغ نیست!
دریایی است اینکه پشت پلک خستهام
خانه کرده و منتظر تلنگری از شنیدن و خواندن نام زیبای توست تا گستاخانه بر کویر
صورتم بپاشد.
پای دلم به ریسمان محبتت گره خورده و
حسرت و سرشک نوالهی چشم بیرمقم شده؛ پای دل خستهام که از رهگذار پیچ و خم
گیسویت که خود هفت شهر عشق است گذشته، طاولی به عمق همهی دردهای انسانیت یافته
است!
نازنینا!
حال که رفیق خیل خیالت شدهام و
همنشین شکیب، به آتش هجران قرینم مکن و همقِران فراقم مگردان!
آه . . . که اشکم رنگ عقیقی یافت، از
بس در چاه زنخدان فراقت ماندم و به مصر چشمانت نرسیدم
ترجمان حیات و شور و سرورم را در نام
بلندت میکاوم.....یا صاحبالزمان!
به خدای تو قسم که رشتهی صبرم به
مِقراص فراقت بریده و پشتم را دو تا کرده!
کاسهی حوصلهام از ضربات تیشهی
مهجوریات پر تَرک شده!
یک کاروان راز سر به مُهر جمعه به
جمعه، بر کجاوهای محبت بستهام که روانهی کویت کنم، اما تو در کدامین سرزمین
سکنی داری؟
عزیز زهرا!
تو را که جامع صدها هنر و خازن هزاران
گوهری چگونه بستایم آخر؟! و در کدامین قصیدهی منظوم و قطعهی منثور توصیف کنم؟!
چه غوغايي كرده اين شور آتشينت آقا!
شكوه آصفي و منطق طير را چه كس خواهد
وقتي شوري چنين بر سر دارد و عشقي چنين بر دل؟ سودايي سبز در خيال و خيالي با شكوه
در نهانخانه وجود؟
صراحي گلگون ديدگانم در انتظار شراب
خوش گوار ديدارت عينهو برهوت، در لهيبي سخت اما شيرين ميسوزد. كاش همراه با پنجره دلم مي توانستم
بال پرواز بگشايم و حضور آسمانيات را در رواق منظر چشمانم حس كنم. نميدانم آيا سپهر
شعبدهباز توفيق اين حضور را به من ارزاني خواهد كرد؟
وقتي گلواژههاي بشكوه تو رابه چلچراغ
صحن چشمانم ميآويزم و نامهای زیبایت كه به هر حرفي از آن، صد دل آميخته است را
ميخوانم گويا به گلگشت باغ ارمي رفته ام كه طارم تاك آن سنبل سرگردان توست.
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت!!
جان جانانم!
همواره مهتاب خيالت را در محاق سينهی
بي شكيبم ميكشانم و عطر افسونگر ذوق و شوق و هستي و مستي را از كوي عاشقيت ميبويم.
حال كه «بي تو به سر نميشود» بیا آقا
شهید مطهری (ره) از واژه عدالت و ظلم، كه درباره انسان به كار می رود، چنین ترسیمی ارائه داده است: