جمعه‌ای را به یاد ندارم که غم، خیمه به صحرای دل نزند و اشک، زنگار روح را نشوید و

امان از دست آدم نستاند.

آخ، به ویژه غروب جمعه؛ وقتی شفق رنگ زیبا اما دلگیر شقایق وحشی به خود

می‌گیرد نمیدانم چه حکایتی می‌شود که سلول سلول وجود آدم میخواهد فریاد بکشد

و دیده، باران باران ببارد. . .



رسید بر رخ نامه، لبِ سیاه قلم

گمان نکرد که آخر سیه شود روزش

دو چشم عاشق حیران دمی نخفتی دوش

بدان امید که امروز هست نوروزش

ز شوق باده ندانست هیچکس این راز

که روز بود شبش یا که دوش دیروزش

نمیرد عاشق صادق به ضرب خنجر دوست

اگرچه مُلک بسوزد ز ناله و سوزش

زهی به طالع آن کس که دید زلفش را

صد آفرین به سر زلف و بخت پیروزش

کجا طلب کند این شام تا سحر گردد

هر آن که دید به شب روی عالم افروزش

قرار عرش نمی‌بود و هم ثبات زمین

اگر نبود به شب ناله های جان سوزش